تبليغاتX
ای کاش..
ای کاش..

آسمان با ما همان میکند که ما با یک مشعل می کنیم،آن را برای خودش روشن نمی کنیم. ل

 

من تو را حس می کنم  بی آن که بشناسمت

من تو را حس می کنم بی آن که حس ام کنی

من حس ازاین دارم که سیراب شدم از حرف های مکرر

 من حس ازاین دارم سیراب شدم از صدای پاییز

من حس نمیکنم تو نیستی

من حس نمیکنم که بی تو نیستم

من حس تو را دوست دارم

دوست داشتم برای یک بار تا صبح سیراب نگاهت شوم

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط میلاد| |

عادت نكن(گيلاس آبي)

چقدر جات خاليه اينجا چه قدر بي رونقه خونه

يه عمري سبز بد افسوس كه بي تو زرد مي مونه

صدات مي پيچه تو ذهنم ديا لوگ هاي بي رنگي

چه وحشتناك  فيلمنامه   چه وحشتناك دلتنگي

نفس مي گيره تو سينه تو رفتي باورش سخته

هميشه اولش آسون آخرش سخته

دلم بد جوري غم داره  گلوم با بغض درگيره

يه مرد از جنس آرامش براي هميشه تلخ مي ميره

يكي كم مي شه از دنيا  يكي دنياشو كم داره

نفس مي گيره تو سينه تو رفتي باورش سخته

 در سوگ دایی عادل

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 8:4 بعد از ظهر توسط میلاد| |

آن رویای شیرین آن زمان...

ای هفت سالگی

ای لحظه ی شگفت عزیمت

بعد از تو هر چه رفت.در انبوهی از جنون و جهالت رفت

بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن

میان ما و پرنده

میان ما و نسیم

                    شکست

                               شکست

 

                                        شکست بعد از تو آن

عروسک خاکی.که هیچ چیز نمی گفت

بعد از تو ما صدای زنجره ها را کشتیم

وبه صدای زنگ.که از روی حرف های الفبا بر می خاست

وبه صدای سوت کارخانه های اسلحه سازی .دل بستیم.

 

 

بعد از تو ما که جای بازیمان زیرمیز بود

و ما باختیم به تو باختیم.به رنگ تو باختیم ای هفت سالگی.

بعد از تو ما به هم خیانت کردیم

بعد از تو ما هر چه یادگاری بود از یاد بردیم.

بعد از تو ما که قاتل همدیگر بودیم

برای عشق قضاوت کردیم

و همچنان که قلب هایمان

در جیب هایمان نگران بودند

برای سهم عشق قضاوت کردیم.

 

صدای باد می آید

صدای باد می آید ای هفت سالگی

بر خاستم آب نوشیدم

و ناگهان به خاطر آوردم

که کشتزار های جوان تو از هجوم ملخ ها چگونه ترسیدند.

ما هر چه را که باید

از دست داده باشیم.از دست داده ایم

ما بی چراغ به راه افتادیم

وماه .ماه. ماده ی مهربان همیشه آن جا بود

ما برای آن لحظه های کودکانه چه باید میکردیم که نکردیم

که امروز طلب ان را می کنیم.

تولدت مبارک الهام هشت ساله ی دایی. امید وارم قدر خاطرات هفت سالگیت رو مثل دایی فراموش نکنی

ستایش آن چرا از دست داده ایم یاد آوری آن را شیرین می کند(شاه لیر)

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 12:33 بعد از ظهر توسط میلاد| |

گذر زمان را توان پژمردن او نیست و رسوم وعادات نیز نمی توانند از طراوت بی پایان او بکاهد.(شکسپیر)

Age cannot whither her nor custom stale her infinite variety.(Shakespeare)

 

چه دشور است برای یک زن که رازی را با خود نگه دارد.( شکسپیر)

How hard it is for women to keep counsel (Shakespeare)

 

 

آن گاه که مردان نیروی خود را از دست دهند زنان سر نگون میشوند.( شکسپیر)

Women may fall when there no strength in men(Shakespeare)

 

 

زنان به او عشق خواهند ورزید چون او از هر مردی با ارزش تر است.( شکسپیر)

Women will love her .that she is a woman more worth than any man. (Shakespeare)

 

 

شما هم یه جمله از یه زن بنویسید.یا یک مرد.

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 1:2 بعد از ظهر توسط میلاد| |

آه حتی به دروغ،خوبی مرا به زبان بیاور،چرا که عشق از ستایش جان میگیرد.

 

"O،flatter me،for love delights in praises"

                                                               

بنای یاد بود تو،شعر لطیف من خواهد بود،آنچه که چشمان آیندگان بارهاوبارها ان را خواهند خواند.

                                                             

"Your monument shall be my gentle verse،which eyes not yet created shall o´er read"

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 1:17 قبل از ظهر توسط میلاد| |

 

آینده ی شما در یک فنجان قهوه

قهوه ای که دم میکنید نباید فوری باشد.

1.قهوه ی اضافی را به فنجان بیفزایید

2.آن را به هم بزنید

3.شروع به ریختن قهوه کنید

4.ان را در جهت عکس عقربه های ساعت بچرخانیددر حالیکه فنجان را می چرخانید ان را بریزید.

5.این تا پایین امدن دسته فنجان به پایین ادامه می یابد.رسوب قهوه آماده برای خواندن است.

 

نوشته ی سوفیاSophia

سوفیا یک غیبگوی حرفه ای ویک معلم معنوی است

که سمینارهای زیادی را درژاپن آمریکا ترتیب داد.

و تقریبا به سراسر جهان سفر کرد. او از سه سالگی این هنر را از پدر بزرگ ومادر بزرگش یاد گرفت

سوفیا نویسنده ی کتاب شنا خت آینده از روی  ورق های بازی هم است که طرفدارهای زیادی هم پیدا کرد.

به کمک این کتاب شما می توانید یک فنجان چینی را به گوی بازگو کننده ی آینده مبدل سازید.                            حالا چندتاازسمبل ها

۱.آتش.....Fair                           .باد بادک

2.اعداد....Numbers                  .اسب

3.الماس....Diamonds               .ابر

4.پروانه.... Butterfly              .دست  

5.پل........Bridge                     .حباب     

6.پول.....Money                .حلقه ی گل

7.سیب....Apple                       .جواهر

8.چشم....Eyes                           قایق

9.کشتی....Ship                       .کودک

10.ماه.....Moon                                       

۱۱.لب....Lips

                                       همه سمبل هاییکه شما به فکرتون برسه میتونید بپرسیند.

 

 

پروانه...



علامت شادی است شما احساس جوانی وسرزندگی میکنید.

همچنین می تواند به این معنی باشد که فرد جوانتری بر روی شما تاثیر شدید می نهد.

از زبان سوفیا...

یکبار به فنجان مادر و دختری نگاه میکردم هردو باهم زندگی میکردند وارتباطشان شبیه به دو خواهر یادو دوست بود ونه ارتباط مادرو دختری.اگر پروانه در ته فنجان باشد نشان میدهد که شما از نظر ظاهر کاملا جوان مینمایید وهمچنین از نظر شخصیت.

ودر لبه ی ان نشان دهنده ی این است که شما پا در یک موضوعی میکنید که به شما جوانی میبخشد.

 



پول...

 

اگر تصویر به صورت سکه باشد اندکی پول به سویتان در حال حرکت است

اگر علامتی مقابل پول باشد یعنی از کاری که انجام میدهید پولی بدست میارید

اگر علامت بالای پول باشد یعنی از کاری که انجام می دید سودی نخواهید داشت

اگر علامت زیر پول باشد یعنی تا خر خره تو قرض هستید



لب...

 

عشق و دوستی

مفهوم این نماد در همه ی نقاط فنجان یکسان است اما اگر در ته فنجان دیده شود مفهومش این است که مدتها از عشق و محبت  محروم بوده اید.در میان فنجان نشانگر میل درونی شما به آغاز یک ماجرا و

ورود بیگانه ای به زندگیتان است.در لبه ی فنجان یعنی عشق بله ولی زمان مناسبی را برای بر ملا کردن ابراز علاقه نیست.

امیدوارم که نظر بدید.

راستی شما اعتقاد به فال قهوه دارید تا حالا امتحان کردید.

 

.

                                                                       

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط میلاد| |

مرا در حسرت دریا به پاس مهربانی ها رها مگذار دلم را با تو می خواهم

 

زیباست وقتی قلبی داری که صاحبش خودت هستی اما زیباتر ان است که دوستی داری که قلبش تو هستی .

 

می گن دل آدما اندازه مشتشونه پس چطوری یه دریا خوبی یه دنیا مهربونی یه آسمون عشق ویه کهکشان محبت تو دل"تو" جا می گیره.

 

آنسوی ناکامی ها همیشه خدایی هست که داشتنش جبران همه نداشتن هاست

 

تا عمرما باشد به دنیا ما رفیقیم ترسم  که بمیرم حس کنی نا رفیقیم.

 

دلم در هر تپش ۱۰۰ بار آواز تورا می خواند .......نمی دانم تو هم یا دل ما میکنی یا نه؟

 

هیچ

بارانی

جای

پای

تورا

از کوچه

قلبم

نخواهد شست

 

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط میلاد| |

باز...

باز خسته شدم

خسته شدم از حس ناله ی شبانه

خسته شدم از فریاد های عاجزانه

خسته شدم از آغوش باز کودکانه ی تو

خسته شدم از تو که حس دروغ تو در وجودم ناله میزند

باز...

باز دلم گرفت...

از صدای آسمان ها

از صدای خروش دریاها

از صدای٬ پاییز٬ بهار٬ زمستان  

باز...

نمی خواهم ببینم ...

کسی را که شبانگاه بر دم گوشم زمزمه ی جدایی زد.

نمی خواهم ببینم کسی را که زیبایی آن چرا که داشتم ازمن گرفت .

باز میگویم همه ی ناله های شبانه .حس های فردا دیروز امروز به خاطر توست

باز میگویم دوست دارم .دوست دارم آنچه را از دست داده ام و آنچه را بدست آورده ام .

می خواهم بگویم کمی دیر ولی حالا.

هیچ کس نمی خواهد کسی را که با تمام خاطرات خوشی که ازش دارد در زندگیش محو شود(الیاس.س).

این حرف خودمه شما چی..........



همه ی اینا حرف دله.دل که به حرف بیاد ساکت نمیشه .

اینم یه احساس به همه ی شما که دل دارید.

حرف از دل خودت بزن   

نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط میلاد| |

عشق بورز،به تعداد کمی اعتماد کن وبه هیچ کس بدی نکن.
نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط میلاد| |

میخوام ازت اسمی نباشه رو لبام

میخوام ازت حسی نباشه تو شبام

داره شرمم میگیره  از این چشا

داره اشکم میگیره با این نگاه

نمیخواستم تو رو نادم ببینم

تو رو گریون توخیالم ببینم

اما این خدا چه بس مهربونه

درد هر ناکسی و خوب میدونه

وقتی هر شب منو گریون میدیدش

منو تنها توی ایوون میدیدش

وقتی که دیدش اسیر غم شدم

تو بدی ها مردم و بی کس شدم

منو تنها توی راه رها نکرد

دستم و گرفتو باز شیدام نکرد

اون خودش خوب میدونست من حیرونم

گدای عشق زمینی هستم و چه دیوونم

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 1:38 بعد از ظهر توسط میلاد| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس